حسين فاطمى

31

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

نه هر سنگ از بَدَخشان است لَعلش مىتوان گفتن * بسى خون جگر بايد كه تا لعل بَدَخشان شد بزرگى و علوّ همّت و گذشت حضرت يوسف از برادرانش و مذاكرات او با جناب يعقوب در جلد اول « جامع الدّرر » نقل شد . بيدارى انوشيروان و سبب عدالت او از انوشيروان نقل است كه مرا يك نظر عبرت ، بيدار كرد . روزى در اوائل ايام جوانى به شكار رفته بودم و سواران به هر طرف مىتاختند ؛ ناگاه شخص پياده سنگى انداخت و پاى سگى را شكست و او گامى چند رفت ، اسبى به آن پياده لگدى زد پايش بشكست . پارهء راه رفتيم ، ناگاه پاى آن اسب به سوراخى فرو شد و بشكست . من به خود بازآمدم و گفتم : ديدى چه كردند و چه ديدند ؟ ! از زبان مؤلف اى ديدهء هشتاد سالهء حسين فاطمى چقدر ديدى به ديدهء نابينايت نافرمانان حق سبحانه را ؟ كه چه كردند ؟ و چه ديدند ؟ دنياطلبان به لباس عقبىطلبان ، چه نتيجه بردند ؟ « أخلص العمل فإنّ الناقد بصير بصير ! » و چون حديث شريف « من طلب الدّنيا به عمل الآخرة » را شنيده‌اى ، عمل را خالص نما . كسىكه طلب كند دنيا را به عمل آخرت ، نتيجهء آن را خواهد ديد كه فرمود « طمس وجهه و يمحق ذكره » ، مسخ مىشود روى او و محو مىشود ياد او . تا به حال بيدار نشدى ، بقيهء عمر عزيز خود را مغتنم شمار . فرمايش جدّ بزرگوار خود را در نظر گير كه فرمود : « بقية العمر لا قيمة لها » بقيهء عمر مرد قيمت ندارد . شعر : غم زيردستان بخور زينهار * بترس از زبردستى روزگار « 1 » ستانندهء داد آن كس خداست * كه نتواند از پادشه داد خواست « 2 » بحر به صد رود ، شد آرام گير * جوى به يك سيل ، برآرد نفير با تر و با خشك مرا نيست كار * دانه ز من ، پرورش از كردگار « 3 »

--> ( 1 ) . « بوستان سعدى » ص 64 تصحيح يوسفى ، بيت 760 . ( 2 ) . « بوستان سعدى » ص 54 ، بيت 511 . ( 3 ) . « مخزن الاسرار نظامى » ص